ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٤  

آرام باش دل هرزه گردمن

شب طولانی است

و در بساط تو ،جز نگاه های مشكوك نيست

                     و دوست داشتن های حبابی

به كوچه ها

به نقش های ديوار

به قلب و تير و امضاء های پوشالی می روم

بايد بگريزم

                           حتی از ردپای تو

مثل گريز ديوانه وار

                           آدم از جزامی

بايددور شوم

آن قدر كه به قدم هايم نرسی

تا غروب

كه چشم هايت دوست داشتنی می شد

آن زمان كه آشنايی ما شكل محزونی از درد می گرفت

تا تلاقی ستاره های بختمان

از شبيه شدن به تو

به دوردست ترين ناكجا می روم

هم پيمان اشباح شب

                       اشتياق دم كرده يك مجنون خواهم شد



 
 
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٤  

 نمي دانم چقدر با  (( او شو )) آشنايي داري  ؟ و يا حتي نامي از او شنيده اي  يا نه؟ اما وقتي كتاب يك فنجان چاي او را خواندم حس كردم  افكار و حرف هايش از دنيايي ديگري است. حرف هايي ساده در قالب پيچيده ترين  مفهوم و معنا هاي دنيا  ،مثل كتاب شعر سعدي شيرازي  كه در سادگي كلامش دنيايي  معنا و مفهوم نهفته بود .

براي همين مطلبي را انتخاب كردم شايد شما هم نظرتان مثل من باشد .

 

سلام عشق

هنگامي كه ماه  در آسمان بالا  مي آيد ، تماشايش كن ، مجذوبش شو –

همه چيز را فراموش كن حتي خودت را !

فقط در آن هنگام است كه

موسيقي بي صدا را خواهي شنيد.

هنگامي  كه خورشيد صبگاهي طلوع مي كند ،در برابر زمين

سر را فرود بياور و به احترامش خود را فراموش كن .

فقط در آن هنگام است  كه آن موسيقي را

كه ساخته بشر نيست ، خواهي شنيد .

هنگامي كه درختان پر از شكوفه مي شوند ،

مانند يك گل ،با بازي نسيم ،به رقص آ.

فقط در آن هنگام است كه آن موسيقي را

 كه در دروني ترين لايه خويشتن است ،خواهي شنيد .

كسي كه اين موسيقي را مي شناسد ، زندگي را مي شناسد –

نام ديگر اين موسيقي ،خداست

 

عشق

من مي گويم :بمير،تا حيات بيابي !

وقتي كه دانه مي شكند ،درخت مي شود

 

وقتي قطره خود را گم مي كند ،دريا مي شود

اما انسان –انسان از گم كردن خود طفره مي رود

پس خدا چگونه مي تواند در او جلوه كند ؟

انسان دانه است ،خدا درخت

انسان قطره است ،خدا  اقيانوس.

 



 
 
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳۸٤  

اين شعر ترجمه اي از شاعر كلمبيايي  درايوخارامي جو آگودلو مي باشد كه در سال 1947 در سانتاروساداسوس  كلمبيا  به دنيا آمده است .

                   

مي توانستم كاملا از زندگي ام برانمت

جواب تلفن هايت را ندهم

 در خانه ام را باز نكنم

 هرگز به تو فكر نكنم

 هرگز نخواهم ترا

 نه جايي به دنبالت باشم

 نه ديگر ببينمت

  و نه از خياباني كه مي گذري بگذرم

 پاك كنم خاطراتي كه با تو داشتم

 چهره ات را فراموش كنم

هرگز نشناسم ترا

حتي اگر سراغت را از من بگيرند

 مثل اين كه هرگز وجود نداشتي

اما دوستت دارم

 صدايت در تلفن نزديك است

 آه بسيار دور

 صدايت ،عشقت آن طرف خط

 و من اين جا تنها

 بي تو ، روي ديگر ماه

 صدايت نزديك است و من دور از تو

صدايت مروري است

 بر آن چه  كه با هم داشتيم

 و بايد دوباره آغاز كنيم

 آغاز ،آغازي بي پايان

  آغاز معجزه گر

 كه بتوانم بگويم عاشقم هستي................................