روز هایم می گذرد

بی آنکه پرنده ای سقوط کند از قفس

و صلوات مردمی سیاه پوش در کوچه

رفتگری که جارو می کند

 

                        سکوت خیابان را

صبح را به شب

شب را به صبح

می رسانم

 

ثانیه ای نیست

که به تو فکر نکنم

در چارچوب محقر کاغذ بازان

که دور کرده است مرا از تو

نباید این چنین باشد

سختی میله های دور

که پرواز نمی دهند

 پرنده هاي زخمي را

سر و صدايي نيست که پس بزند خيال ترا از من 

و جهنمي که آوار کند عرق هاي سردم را 

نبايد بيانديشم!!!

 صدا مي رسد از مرداب هاي قلبم 

و موج مي زند در گستره موهاي پريشانت