باید وانمود کنم

خوشحالم

و لبخندی نمی بایست مرا

و حتی نگاه دزدانه دختری عاشق

به موهای مردی بی اعتنا

باید به اتاق کوچکی پناه ببرم

که پنچره ای ندارد

و دستمال های آبی که روی تاقچه پر از عکس خوابیده اند

و دستان کوچکت را برای فردا ذخیره کنم

نمی بایست مرا چنین خوشحال

این چندمین بار است که خودم را گول می زنم

                                                      ترا

                                        و این چهان گرد را

و آ دم هایی که دوستشان دارم

ادای زن خوبی را در می آورم !!!

بدون در نظر گرفتن گردباد های مخالف ساحل

به تخته چوبی دلخوشم

آه

مرا بزرگ کن

بچرخان در دستانت

که از روز اول زن این گونه بوده است

پنجره را باز کن !!!

سرخ نشو از بوی هم آغوشی مان

بگذار بو بگیرد فضای تعفن نفس هایمان

که از کهنگی جدمان به ارث رسیده است

بگذار بو برسد به مشام مرزبانان مست

که من و ترو

برای بوسه های پیاپی تبعید کردند

این چندمین بار است که وحشت دارم که بدانی

همه چیز یک زن تنها را

بگذار فراموش کنم

تلخ لبخند بزنم

تا حبه حبه بریزی ام در چایی ات