جهان را بریزان برهم

صلح به ما نیامده است

و خوشه های انگور را با داس های خشمت فرو بریز

گندم ها خودشان بزرگ می شوند

به تو چه می رسد

سگ های نگهبان بدرقمان کنند تا دروازه جهنم

ماسوخته آتش هیزمیم

که برده هایت حمل کرده اند

آن ها نمی دانستند آمازون سقوط خواهد کرد

آتش چه میفهمد از راز دوچشم تر

خیره خیره

بردستان من و تو

چه می دانی باران تیر شکوفه های لاله می کارد

و جیغ های وحشت ابرها را متحد می کند

باد را به شور می اندازد

می شنوی نجوای کائنات را؟

که هیچ طلسمی باطل نخواهد کرد

نفرین زمین متروک من و ترا

چرا اندوهگین نباشم

بی آنکه عقابی پرواز مرا نادیده بگیرد

و شکارچیان هوس باز مرا نشانه نگیزند