سر می زنم به انتهای روزنه های یک برگ

از ذره های نور بالا می روم

به سمت دست های خیس باران

به اغوش بید می پیچم

سردم می شود

نه به اندازه چشمان پرحرارتم که به تو خیره اند

نه به اندازه صدای فریاد زنی تنها

بلرزم

وای بلرزانم

شاخه های  باران زده بید بر پشتم

تا بوی تازگی بشنوم

تا با قطره ای از سر موهای پریشانت بلغزم

حس عجیبی به من دست بدهد

شاد شوم

بخندم

و دست هایت را به دور دنیا بچرخانم

اه

باران نم نم

صدای روح بخش خدا

حضور پررنگ عشق در باد

برقصم در باران

با فرشته های برگ و باد

بابوسه های خیس حسادت به تاک های شرمنده