سرمه ای که بر چشمانت می کشی

چون قطار سیاهی به مقصد معلومی می تازد

آیا هیاهوی آهن و آذرخش را می شنوی

که ترا از زمین کنده به هوای گریه می اندازدت؟

وقتی می رسی به گونه هایت

شرم بوسه های مکررش گلگونت می کند

و تو با دست های لرزان متعصب ات هزاران گل سرخ می کاری

                                          بر زمین بایر گونه هایت

و لبانت که از وحشی ترین تاریکی شب گریخته است

       مدام پی بهانه ای به هوس می کشاند ترا

و تو او را سرخ سرخ رج می زنی

آن گاه که چهره ات در تراکم دردی آشنا

 به لبخند کذایی هجوم می آورد

هیچ چیز نمی تواند آرامت کند

حتی رقص آرام و موزیک یکنواخت

و تو از زندگی سرشاری

با دود سیگار و خنده های تکراری