زندگی در طبقه سوم بیمارستان
اتاق یازده و یک
ریشه بیمار در حال رشد
اتاقی سرد با پرستارانی گرم
آن شب بارانی
کودکانی که مرده بودند
به دور کودکم جمع شدن
و من ترسیده بودم
و قبری سفید پشت در اتاق سبز شده بود
و من مدام مگس ها را دور می کردم
و صداهای ناهنجار روزمره را، از گوشهای کودکم
و به فکر لالایی های مردم بومی ام بودم
به مادرم
به زایمان های پی در پی اش ...
زندگی در باران
پشت پنجره اتاقم جریان داشت
و نوار قلب زمان همچنان عادی
تمام نگرانی های من
آرام خوابیده بود گوشه ای
و من خودم را حل می کردم
آرام آرام در قهوه ای تلخ