1خجالت

دوباره سر آمده است صبر نیلوفرها

مرداب تشنه نمی شود

و ریشه های درختان بلندش را دوست ندارد

تا برگ های پهن سخاوت را می گشایی

خورشید و خشکسالی، دست در دست

ترا به سخره می گیرند

مرداب من موجی بزن

گل و لای درونت را تکان

                                 تکان بده

که عقابان به ماهی های دل تو چشم دارند

و نیلوفرها را می دزدند

و تو در هزارتوی سکوتت فرو رفته ای

 قهر2

وقتی دشنامت دادم

انگار آسمان آذرخش هایش را جمع کرد

و باران بی دلیل قطع شد

و زمین دهان بازش را به سکوت نشاند

دشنامت دادم

نه از سر غیظ

نه از سر نفرت

تو چه می دانی به دشنام می پرستمت!

 

3

دارد دیر می شود!

توانم رو به تحلیل هست

آرزوهایم بزرگ و بزرگ تر می شوند

به کوله پشتی ام تکیه می کنم

می خواهم به دورهای دور بروم

جایی که ردپای انسانی نباشد

 

4

من خو کرده این قفسم

حتی اگر برانی ام

دوباره به آغوش تنگ تو

به پرواز در آیم