ميان آدم ها  گشتم

ترا نيافتم

از گشتن شبيه تو، ميان پياده رو ها خسته ام

مي روم

آن چنان كه از تاريكي چشم ها پاسخ سلامي نمي شنوم

كسي مرا از طوفان ها رد نمي كند

منتظر فصل درو نمي شود

در پاي درخت توت، نان و پنير نمي خورد

به رقص گندم ها  نمي رسد صداي داس

به دانه هاي تلخ  مزرعه،  بلوغ نمي رسد

به من صداي تو نمي رسد

به آب ها رسيده ام

ساحل، كشتي مرده اي بود

نگاه من پاروي شكسته

كسي نشسته در قايق

هي دور مي شد

دور مي شد

رسيده ام به اول خط دو باره

رسيده ام به سرانجام مكرر

كجا روم؟

چه گيرم از دست هاي روز و شب

چه مي دانم در سر تقدير چه فكري است؟

بگذرم يا بمانم؟

تا ركود مرا، به سخره گيري ...

نه!!!!

زنجير سزاي من نيست

نام ترا يدك كشيدن كار من نيست