سه شنبه شانزدهم آبان

چندروز پيش بين بچه هاي شاعر زمزمه هايي پيش آمد كه براي آقاي مظفري جشن تولد بگيريم. استاد بيست آبان ماه، چهل و يك ساله مي شد. استاد ساعت 6 بعد از ظهر به خانه مي رفت، ما تصميم گرفتيم دو روز قبل از برگزاري جشن تولد، يك جلسه اي براي هماهنگي و چگونگي برگزاري و زمان آن برگزار كنيم، كه استاد بويي نبرد.

چهارشنبه هفده آبان ماه

قرار شد شبش همگي از ساعت هفت به بعد در دردري جمع شويم، وقتي كه استاد نيست !!!! نزديكي هاي عصر اما ن الله ميرزايي در دفتر بود استاد مي خواست برود به هر كلكي بود، امان به استاد گفت شما برويد من كمي مي مانم بعد مي روم و در را مي بندم. معصومه احمدي براي ردگم كردن بيشتر استاد را تا سر خيابان همراهي كرد و وقتي مطمئن شد استاد رفته به من زنگ زد و من هم سريع به دردري آمدم. جلسه ساعت 8 شب با حضور ده نفر از شاعران و داستان نويسان برگزار شد. قرار شد تولد را روز جمعه بگيريم كه صبح جلسه شعر هم هست اما اين جمعه متفاوت از روز هاي ديگر بود. و كلي برنامه ريختيم و برآورد هزينه و تقسيم كار ها ....  و هركس وظيفه اي را به عهده گرفت.

پنج شنبه هجده آبان ماه

استاد حالش خوب نبود و سرمای بدي خورده بود و احتمال مي رفت كه جمعه نيايد. شبش قرار بود دردري را تزيين كنيم. ساعت 8 شب تزيينات را آوردم و با كمك علي جعفري و آقاي حيدر بيگي و محمد واعظي تزيينات را آويزان كرديم. وقت خاطره جالبي كه اتفاق افتاد آقاي حيدر بيگي موقع نصب بادكنك ها از روي صندلي به زمين افتاد. فردا جمعه قرار شد ساعت 8 دردري باشيم. استاد ساعت ده و نيم به دردري مي آيد و مراسم تا ساعت يك ادامه داشته باشد. دوشب پيش سوزانا الشفسكا را كه الان درلهستان هست را ديدم. سوزانا براي پايان نامه دكترايش به ايران آمده بود كه در مشهد با استاد و دردري آشنا شد و خاطرات سبز قشنگي از حضور او در جمع خودمان داشتيم. سوزانا خيلي دوست داشت در جمع اين مراسم باشد اما نمي شد. براي همين گفتم متني را بدهد كه روز برگزاري بخوانيم و يادي از اوبكنيم. تا ساعت دو شب به انترنت وصل بودم منتظر شدم تا متن به دستم رسيد چون نمي توانست فارسي تايپ كند يك ساعت متنش را تا 3 نيمه شب به صورت فارسي درآوردم تا فردا آماده شود. فردا روز بزرگي بود براي ما!! من خيلي دير ساعت 9 بلندشدم و گفتم چرا كسي زنگ نزده، ديدم ديشب آن قدر دير ماندم كه يادم رفته سيم تلفن را از كامپيوتر به تلفن وصل كنم. وقتي وصل كردم معصومه زنگ زده بود چند بار و كلي عصباني بود.

روز جمعه نوزده آبان ماه

خانم استاد و پسر بزرگش عقيل به دردري آمدند و آقاي محمد كاظم كاظمي و خانمش و اكثر شاعران ونويسنده ها ...... ساعت ده و نيم شده بود روح الله واعظي را سر خيابان فرستاده بوديم كه ببيندكي استاد مي آيد و وقتي روح الله آمد همه دور در جمع شديم و سكوت كرديم. صداي قدم هاي استاد مي آمد در باز شد. استاد وقتي آن همه جمعيت را ديد يك لحظه مي خواست برگردد، خوب شوكه شده بود و سورپرايز..... بعد ما تولد استاد را با تشويش هاي پي در پي تبريك گفتيم. روز جشن تولد استاد شعر خواني شد متن سوزاناي عزيز خوانده شد دوستان نزديك مثل آقاي كاظمي، بصير احمد حسين زاده، و يكي از دوستان ايراني شان و .... از خاطرات سال هاي خيلي قبل با استاد را گفتند. يكي از خاطرات جالب شكسته شدن شمع كه به صورت عدد چهار (براي سال چهل و يكمين) بود كلي وقت صرف كرديم كه اين شمع را درست كنيم اما نشد از آخر آقاي كاظمي با چسب نواري مجبور شد بچسباند شمع را، استاد كيك دو طبقه بزرگي كه رويش نوشته بود (نيميم زفرغانه ،نيميم ز تركستان) را افتتاح كرد، در آخر پذيرايي از مهمان ها شد.

همان روز بعد از اتمام جشن تولد

از استاد پرسيدم آيا بويي از اين قضيه برده است. گفت اصلا نفهميدم حتي خانمم كه امروز صبح با بهار و سارا و عقيل شال و كلاه كرده بودند كه بيايند دردري. من ازشان پرسيدم كجا داريد مي رويد در اين هواي به اين سردي !!! خانمم گفت كه مگر دردري بخاري ندارد!!!! استاد گفت: در دري چي كار داري (باتعجب). اين ها فهميدند چه دسته گلي به آب دادند، ماستمالي اش كردند كه صبح زود با خانم آقاي حيدر بيگي قرار دارند. تازه اين محمد صادق دهقان پنج شنبه زنگ زده بود دردري و تولد استاد راتبريك گفته بود كه تازه استاد يادش آمده كه تولدش نزديكه اما خبر نشده بود كه برنامه اي قرار است بگيريم. خوبه دهقان نپرسيده كه استاد فردا كي برات جشن تولد مي گيرند؟!!!

از استاد پرسيديم كه چرا يك لحظه مي خواست برگردد چون براي ما سوال شده بود؟ استاد گفت راستش من چند روز پيش خواب ديده بودم كه كلي جمعيت در دردري جمع بوده بعد سوال كردم اين جا چه مي كنيد؟ گفتند امروز كسي راكشته اند و جنازه اش را در دردري انداخته اند. بعد از پله ها بالامي آمدم يك عالمه كفش ديدم كه معمولا غيرعادي بود چون اين موقع من در را باز مي كنم كسي نيست. تا در را باز كردم اين همه جمعيت ديدم كه دارند مرا نگاه مي كنند ياد خوابم افتادم. كلي خنديديم.

در اين جشن تولد جا ي خيلي از دوستان خالي بود رحيمه ميرزايي ،معصومه صابري ، سوزاناي عزيز ،غلامرضا ابراهيمي ،عاصف حسيني، نقيب بادغيسي، زهرا حسين زاده و .......