قطار سوت کشید

مسافر جا  ماند

فنجانم ته می کشد

پر از ازدحام شکل های محزون

و می خوانی

بعد از من دختران شاعره شطرنج باز ی می کنند

عاشق پرنده وبلندی می شوند

روزی نزدیک

نزدیک تر از ابروهای پیوندت

ستاره باران می شوم

پراز شهاب رهگذر بر من فرود می آید

ستاره های اویزان از سقف

بادکنک های نترکیده

چقدر خوشبخت می شوم

همه شهر از من حرف می زنند

که نزدیک خانه مان با چادری سیاه

می امد و می رفت

بی لبخند

صبح

عصر

من به اتاق نمناکم

 باغ های گیلاس و انگور کاشته ام

دستهای  پدرم را قاب گرفته ام

و چشمان ترا

در سیاه قلم یک غروب پنهان کرده ام

 قطار به اتاقم می رسد

پر از دوده های راه

من تنها مسافر این گچ و خاکم