اینجا جنگل نیست

صدای بلبلی نیست که ترا به رودخانه و گل بکشاند

و تو  دور افتاده ای

از سرزمین آغوش گرم معشوقه ات

آن شب

شب سرد بی مفهوم

شهر زیر پای من باچلچراغ های ریز و درشت

از پنجره ای کوچک

ترا دیدم

مرا به حیرت زمان و زمین بردی

به آفرینش کهکشان ها

به انفجاری بزرگ که زاده شده ایم

به دلهره چتربازی که اولین پرش زندگی اش را انجام می دهد

باید صورتکت را عوض کنی

تو از عصر درخت و باد و باران!!

و پوزه بند بلندی از تعارفات بچسبانی

تو که از حیرت صادقانه آبشارها آمدی

از فرودی خروشان

چه صدای مبهمی!

چه نوری!

چه سرابی!

ترا کشانید به اینجا

ای چشم هایت براق تر

در تاریکی برهوت ماشین و صدای آهن

ای روباه دشت بکر پروانه ها

 

 

,


,