دارم می روم

وپشت سرم پلی سبز نخواهد شد

در این روزها یی که درایران هستم چیزی که خیلی ذهنم را مشغول کرده درگیر شدن با کارهای اداری ام وتقسیم کردن اموالم هست. مثلا خواهرم از خیلی  وقت گلدانم رارزرو کرده وازش خوشش اومده .عبدالله، برادرم چشمش به لب تابم هست که فکر نمی کنم به آرزوش برسه!  معصومه ،خواهر دیگرم بدلیجاتم بهش می رسه چون عاشق اونهاست .به فرشته خواهرم که عاشق حیوانات هست بچه خرگوشم که از آبسرد دماوند آوردم می رسه .کتاب های حقوقی که تعدادشان زیاد بود به برادر معصومه احمدی دادم.پرنده هایم (یک جفت مرغ عشق)را به کمال بیست هزار تومان فروختمچشمک. از وسایل دیگرم یک مودم هست نمی دانم  کی لازمش می شه !و یک کارت تلویزیون با آنتن که قبلا شب های تنهایی ام را پر می کرد روی دستم باد کرده !تصمیم گرفتم دی وی دی خام هایم که زیادند را به یحیی بدم !یک سری کتاب اموزش فرانسه دارم که لازمشان ندارم اون ها را هم نمی دانم چی کار کنم!به طلا علاقه ندارم ولی حیف طلا ارزش پولی دارد وگرنه می دادمشان به زن داداشم و خواهر بزرگم وفکر کنم عباس پشت دستش را داغ می کنه دیگه برام طلا نمی گیره .یک گلدان طبیعی و دو جعبه شمع ویک پارچ برقی آب جوش سازودودستگاه باتری شارژکن ویک سری لوازم آشپزخانه به دایی عباس می رسه وتا یک ماهی هستم باز ببینم وسایلی دیگر می مانه حراجش کنم. 

بدرود