من یک شهروند معمولی شدم
در یک شهر معمولی
به روال عادی زندگی می کنم
فکر سونامی نمی لرزاند تنم را
حتی چند نوع غذا سرو می کنم به سبک بورژوایی
غمی ندارم، جز انباشته شدن پله ای چربی هایم
به هوا عادت کردم
وذائقه ام تغییر کرده
دیگر آفتاب را دوست ندارم

لذتم

چشم چرانی به مادموزل های بلوندی است که از نوع باربی اند
کار و باری ندارم جز قیاس خودم با زن های چاق
و امید دادن به خودم
چقدر دوست دارم ولگردی های شبانه ام را
و نگاه کردن به آدم های مست
تو فکر می کنی جادوگری در حال ورد خوانی است
من کبوترباز عاشقی را ندیدم هرگز
کبوترها آزادمیگردند
من نان میگیرم دستم
و از شعله کشیدن شهوت گرسنگی شان لذت می برم
و پریدنشان روی سرهم برای لقمه ای
کار و باری ندارم
با مهین مغازه ها و بازارهارا متر می کنیم
بلند بلند حرف می زنیم
کسی حرفهایمان را نمی فهمد
این جایی بسی خوشحالی است
من بینی ام را با صدای بلند خالی می کنم
کسی نگاهی به من نمی کند
من سیرم
و سیری از چشم هایم می زند بیرون