گنجشک های حریص

 

گنجشک های حریص

 

 

 

سجادی‌، فاطمه‌، 1362 ـ

اینجا منم زنی با چادر سیاه‌: گزینة شعر/ فاطمه سجادی ـ ـ تهران‌: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی (عرفان‌)، 1385.

90 ص‌.

9000 ریال  964-06-9471-1:  ISBN:

فهرست نویسی بر اساس اطلاعات فیپا.

 

1. شعر فارسی ـ ـ افغانستان ـ ـ قرن 14.الف‌.عنوان‌.

1385 9الف‌ج‌/9010 PIR62/1فا8م‌

کتابخانه ملی ایران 37307ـ85م‌

 

 

اینجا منم زنی با چادری سیاه‌

 فاطمه سجادی (حصار)

 

 

 

 تهران‌، 1385

 

---------------------------------------------------------------

 

 

عناوین

 

یادداشت ناشر

صدای انگشت منتظر...

تابستان بین من و تو

شبیه تو در پیاده‌روها

ماه به چاه افتاد

انکار

نفرینهای من‌

دوست من‌

صدای ترحم پنجره‌

مترسک‌

باید کدام طرف‌؟

دست و پا زدن فرصتها

هزار کوره راه‌

چند فاصله‌؟

خط فاصله‌

شب‌

دنیا با من می‌چرخد

حس بوی تو

سلام بی‌پاسخ‌

خیره می‌شوم‌

من و نگاه دور

شناسنامه‌

رقص‌

اینجا منم زنی با چادری سیاه‌

دورم‌

یک تکه آهن‌

دوباره برگرد

گریز دیوانه‌وار

از کودکی‌...

سکوت‌

خداحافظ

صبر

زخم التیام یافته‌

خوشبختی من‌

حوا تنهاست‌

خواب درختها

کجا هستی‌؟

ارمغان مقدس‌

کجا فرار کنم‌؟!

نقاب‌

قانون 18

از کدام شاخه‌

همراه من‌

خونخواهی‌

خدا ترا که می‌آفرید

حکایت لرزیدن‌

دلتنگی‌

مهره‌های سوخته‌

تمام سهم من‌

شیون زنان‌

از شک‌...

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

ناشر: محمدابراهیم شریعتی افغانستانی‌

 اینجا منم زنی با چادر سیاه O مجموعة شعر O فاطمه سجادی (حصار)

 چاپ اول‌: 1385

 صفحه‌آرایی و طرح جلد: وحید عباسی‌

 لیتوگرافی و چاپ‌: طیف‌نگار

 شمارگان‌: 3000 O قیمت‌: 900تومان‌

 کلیة حقوق برای ناشر محفوظ است‌.

تهران‌، خیابان سمیه‌، بین چهارراه دکتر مفتح و رامسر،شمارة 34، طبقة سوم‌، واحد 6، تلفن‌: 88300245 - 88811053

شابک‌: 1-9471-06-964 1 ISBN: 964-06-9471-

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

یادداشت ناشر

 

ملّت ما در گذر از توفان این  سالها، اگر کلاهی بر سرش مانده باشد; آن نیست مگر مشتی تجربة نیک و بد زندگی‌، که در آثار مکتوب این نسل‌ِ سرگشته اعم از نظم و نثر ثبت شده است‌. اگر برای ضبط این خون‌نگاشته‌ها فکری نشود، ممکن است در محشر فردای تاریخ‌ِ این آب و خاک‌، عریان محشور گردیم‌.

نشر عرفان در سلسلة «ادبیات معاصر افغانستان‌» سرِ آن دارد که تجربیات قلمی جوانان این سالها را در مجموعه‌هایی منقّح و زیبا به چاپ بسپارد. امید که مقبول طبع صاحب‌نظران واقع شود.

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

صدای انگشت منتظر...

 

صدای انگشت منتظر

صدای ضربان خشک چوب‌

صدای جمعه‌ها

عصر روزهای زوج‌

سیگار

دود

و دلتنگیهای گاه به گاه شاعری سرگردان‌

محمد که دلش می‌گیرد

به هرات می‌رود

من که دلتنگم‌، کجا روم‌؟

شبهای بی تو

شبهای تماشایی ماه‌

شبهای بارانی‌

شبهای نیمه شدة من‌

زهرا برگردیم‌

اینجا برای کسی مهم نیست‌

کجا خواهیم رفت‌؟

صبحهای شیرین خواب‌

دیر شدن مکرر

دیر رسیدن به پاسخ سلامت‌

دیر رسیدن به نگاه گذرانت‌

و تو که افسانه‌ای‌، آرزو می‌خوانمت و آرزو را...

شاگردهایم به ذهن عاشقم می‌خندند

ظهر گرسنه‌

ظهر خمار

ظهر منتظر اتوبوس‌

هر روز سلام به ستونهای منتظر

من کی خواهم رفت‌؟

کی از چشمهایتان دور می‌شوم‌

من می‌میرم‌

کسی که عاشقم هست به من زنگ نمی‌زند دیگر...

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

تابستان بین من و تو

 

نشستن زیر سایبان دلخواهت‌

شمردن روزهای فرد، زوج‌

و چایی تلخ‌

شیر یا خط

آخرین برگ برندة من‌

پیوستن یا جدایی ناگزیر

جاده تمام می‌شود

 تو تمام نمی‌شوی‌

و خطوط ریز نوشته‌هایت‌

آخرین رمانی که قهرمانت مردانه مرد

را تکمیل می‌کرد

چقدر خیر و آری گفتن به سؤال مکررت‌

بیا خورشید زیبا به سایبان کوچکم‌

دل کسی را غروب کن‌

بیا بنوش قهوة ناتمام را

تابستان بگذرد

من خوشبخت می‌شوم یا تو خط می‌خوری‌

تابستان بین من و تو طولانی‌تر از روزهای مکرر است‌

نیامدم که ببازم‌

نیامدم که ببری‌

نیامدم که همیشه یک روی سکه بمانم‌

بیا آخرین تفأل را چایی تلخ بخوریم‌

و چشمت را ببند ویرانی مرا نبینی‌

قمار کرده‌ام نام ترا

و امیدم از روزنه‌های سایبان غروب کرده بود

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

شبیه تو در پیاده‌روها

 

میان آدمها گشتم‌

ترا نیافتم‌

از گشتن شبیه تو، میان پیاده‌روها خسته‌ام‌

آنچنان که از تاریکی چشمها

پاسخ سلامی نمی‌شنوم‌

هیچ کس مرا از طوفانها رد نکرد

منتظر فصل درو نشد

در پای درخت توت‌، نان و پنیر نخورد

به آبها رسیدم‌

ساحل‌، کشتی مرده‌ای بود

نگاه من پاروی شکسته‌

کسی نشسته در قایق هی دور می‌شد

دور می‌شد

رسیده‌ام به اول خط دوباره‌

رسیده‌ام به سرانجام مکرر

رهایم کن‌

زنجیر سزای من نیست‌

نام ترا یدک کشیدن کار من نیست‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

ماه به چاه افتاد

 

ماه به چاه افتاد

و تو به رنگ دلهره‌آور پیراهنم درآمدی‌

به تارهای دستم حلقه می‌شوی‌

به صورت محزونم‌

ترا داشتم‌

به من گفتند پشت کوه ستاره‌ای هست‌

من رفتم‌

کسی نبود اندوهم را بدرقه کند

از کوچه‌های تنگ‌، جایی که مرا نمی‌شناسند

و نه به جغرافیایی ـ دور ـ دستهایت‌

شبی که من رفتم‌

ماه به چاه افتاد

و تو در چشم من‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

انکار

 

صدا می‌آید

صدای آشنای شکستن‌

فروریختن اشک‌

حالم بد است‌

هی سرفه می‌کنم دل باختن را

این روزها به جایی رسیده‌ام‌

که عشق را مصرّانه انکار می‌کنم‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

نفرینهای من‌

 

آمدم تا نزدیک در

تق‌...

بوم‌...

گرومپ‌...

ناخنهایی که به چوب کشیدم‌

و عابرهایی که هی نگاه کردند

نَفَست از لای درزهای در می‌آمد

گوش ایستاده بودی‌

به نفرینهای من‌

 

 ---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

دوست من‌

 

بیا به تماشا بنشین اشتیاقم را

که میان ذهن کنجکاو مردم پیوند خورده است‌

و من از ذهنت دورم‌

دور

حالا لباس سرخ پوستان رقاص را بپوش‌

آتش بی‌پاسخ مانده است‌

و هزاران نقاب را تحفه‌ات کرده‌اند

کسی که دیروز با فرشتگان صحبت می‌کرد

دوست من است‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

صدای ترحم پنجره‌

 

این روزها شعرهایم مرخصی گرفتند

و با قرص سردرد، آب‌، درد

خودم را بدرقه می‌کنم‌

چقدر لای چرخهای تصادف را دوست دارم‌

و پنجره را

که از صدای ترحم افتادن نمی‌شکند

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

مترسک‌

 

در چراگاه نگاهم‌

همه مردمکها آزادند

همه جوانه می‌زنند

و ریشة دستها آسمانی است‌

آنجا میله‌ها به بلوغ نمی‌رسند

و مترسک ذهن من عروس پرنده‌هاست‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

باید کدام طرف‌؟

 

باید چه کنم‌؟!

جاذبه‌های شیطانی می‌آیند

صدای طبل عروسکان از آن طرف‌

آتش هر طرف‌

و آدمهایی که پوستشان را به آتش می‌اندازند

و خنده‌هایی که می‌ترکند

باید کدام طرف بگریزم از نگاه خیره‌ات‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

دست و پا زدن فرصتها

 

از زمانی که محروم شدم از دیدنت‌

شعرهایم نابینا شده‌اند!!

مهم نیست‌

روزی می‌رسد

رو در رو

به دست و پا زدن فرصتها دامن بزنیم‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

هزار کوره راه‌

 

فرق نمی‌کند

ستارة قطبی کدام راه را نشان می‌دهد

این راه به چشمهایت ختم شد

راه دیگر به ردّ پاهایت‌

فرق نمی‌کند

هزار کوره راه هست‌

ختم شوند به تو

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

چند فاصله‌؟

 

قبل از رفتنم تکرار کن‌

آن واژة جادویی را

که به مسلخ کشانده است مرا

همان که چشم در چشم گفتی‌

دوستت‌...

به من بگو

تا قلة چشمهایت چند آهو فاصله است‌؟

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

خط فاصله‌

 

آمد با مشتی عنکبوت‌

تا عبور مرا از جاده بندد

خیره به دامهای تازه‌

لبریز از تپه‌های مجاور جاده‌

نشانی کوه را بدهد

مرا حول محور خواسته‌هایش بچرخاند

مثل گذشته گیج‌تر از آنم‌

که بدانم خط فاصلة بین من و توست‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

شب‌

 

شب پرده‌ای است که صراحت روز را

به تمسخر می‌گیرد

تو در شب آینده را در آغوش می‌گیری‌

و روز فاصله‌ها را

تردید در تو بارور می‌شود

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

دنیا با من می‌چرخد

 

آواز سر می‌دهم‌

دنیا به کام توست‌

نیست دلشوره‌هایی که کامت تلخ شود

نیست چشم کینه‌ای که باز داردَت‌

بخند

و دور تپه‌ها بچرخ‌

و سلانه سلانه از نوش خوشبختی لحظه‌ای پر شو

نیست فکر تاریکی‌

که بلرزاند اندامت را

نه راه ناهمواری‌

برقص‌

دور آتش گرم نفسهایت‌

دور آرزوهای نزدیک شده‌ات‌

و چشمهای ناکامی که دست گرمت را پاسخی بود!!!

من خوشبختم‌

همین دقیقة کوچک‌

که اسمت را صدا می‌زنم‌

دنیا با من می‌چرخد

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

حس بوی تو

 

حس بوی تو

و روی ندیدنت‌

آن قدر وحشی کرده است مرا

که خراش خشمم را کاش می‌دیدی بر گونة آدمها

حس صدای قدمهایت‌

و نرسیدنت‌

آن قدر به اضطرابهای هر روزه‌ام افزوده است‌

که می‌خواهم بروم‌

تا نرسیدی رو به رویت باشم‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

سلام بی‌پاسخ‌

 

خورشید غروب کرد

کلکین‌ها بسته شد

خیابان بود و من‌

و ستونهای نرسیده به هم‌

و نوری که دلگرمم می‌کرد در انزوای شب‌

گفتی می‌آیی‌

تا جملة ناتمامت را تمام کنی‌

و تمام سه نقطه‌های مبهم را...

شاید باز، اما و اگر و شاید

راهت را بسته‌اند که نمی‌آیی‌

چند سفیر کبوتر را بفرستم‌

چند هزار پیام بی‌جواب‌

سلام بی پاسخ من‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

خیره می‌شوم‌

 

خیره می‌شوم‌

تنها می‌شوم‌

پوست اندازی می‌کنم‌

دنبال تو می‌آیم‌، آی آدم رنگی‌

سرگردانی‌، کیف باز من است‌

و دفترچة خصوصی من‌

عشق پوسیدة من‌

لابه‌لای صندوق قفل شده بمان‌

دیگر رمز نمی‌زنمت‌

پسورد نمی‌گذارمت‌

مثل وجیهه نامت را مخلوط نمی‌کنم‌

که چشمهای جستجوگر همیشه با من‌اند

در پیاده‌رو

در صف اتوبوس‌

در پارک‌

در نگاههای خصوصی‌مان‌

قایم باشک تا کی ادامه دارد؟

آدم شده‌ام من‌

کارت عروسی خواهرم را به نام خودم نمی‌زنم‌

که بدانی من هم روزی از دست می‌روم‌

زنجیر

زنجیر

زنجیر

گره‌های کور زندگی من‌

حالا تو فکر می‌کنی‌

دختر شاعره شوهر کرد، شعر نمی‌گوید!!

شعر بچه می‌شود، کوه ظرف و رخت‌...

از کوه آزادی بالا می‌روم‌

و چادرم را رها می‌کنم‌

برقع‌

نه‌

چشمهای افسونگر

نه‌

من خودم را تا انتهای خواستن پرت می‌کنم‌

من زنم‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

من و نگاه دور

 

دکمه‌های باز یقه‌

موهای درهم و برهم‌

سوت بی‌خیالی‌

با پای افتاده روی هم‌

و صندلی چوبی‌...

ترا که می‌بینم کودک می‌شوم‌

باید تاب بخورم‌

بالا

بالا

بالاتر

و سُر بخورم از نگاه معصومت‌

تو مرا کودک می‌کنی‌

تو مرا به بازی بچه‌ها می‌بری‌

رو به روی من باش تا همیشه‌

بالا

پایین‌

الاکلنگ زندگی من‌

چقدر بالا رفتم در حادثة چشمهایت‌

و چقدر سنگینم از رسوب دلتنگیهایم‌

مرا می‌بینی‌

وقتی کفشهایم را در آب می‌اندازم‌

پای برهنه من تکلف نمی‌پذیرد

چقدر آزاد می‌شود روی چینهای نازک‌

برقصم‌

برقصم‌

روی سبزه‌های تَر

بریزم‌

بریزم‌

خنده‌های شادی‌ام را

بزرگ که می‌شدم‌

ردّی از آشفتگی‌ات نبود

جای خالی تو

صندلی چوبی پارک‌

من و نگاه دور و خنده‌های کسی در باد

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

شناسنامه‌

 

 شاید من آن بی‌شناسنامه‌ام‌

که سابه به سایه‌ات می‌آید

تو شناسنامة منی‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

رقص‌

 

به دنبال مترسکهای پوسیده‌

مزرعه به مزرعه‌

رقص دختران باکره را تماشایی‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

اینجا منم زنی با چادری سیاه‌

 

مردی جانمازش را

رو به سنگهای لحد باز می‌کند

نگاه که می‌کند

زنی با برقع برد می‌شود

اینجا منم زنی با چادری سیاه‌

که باد را به بازی می‌گیرد

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

دورم‌

 

آن چنان دورم از تو

که فکر می‌کنم‌

جاده را برای من و تو ساخته‌اند

و سال نوری را برای فاصله‌هایمان‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

یک تکه آهن‌

 

تا به خودت بیایی‌

آن قدر دیر شده است‌

که دیگر برنمی‌گردم‌

تو می‌مانی‌

با یک تکه آهن‌

در قفسة سینه‌ات‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

دوباره برگرد

 

انقلاب شده است در من‌

آتش به پا می‌کنم‌

اول صف می‌ایستم‌

و دستان گره زده‌ام را مقابل چشمانت می‌گیرم‌

و از ته دلشوره‌هایم فریاد می‌زنم‌

نمی‌خواهم جمهوری دلتنگی را

استقلال جدایی را

دوباره برگرد

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

گریز دیوانه‌وار

 

آرام باش‌

دل هرزه‌گرد من‌

شب طولانی است‌

و در بساط تو، جز نگاههای مشکوک نیست‌

و دوست داشتنهای حبابی‌

به کوچه‌ها

به نقشهای دیوار

به قلب و تیر و امضأهای پوشالی می‌روم‌

باید بگریزم‌

حتی از ردپای تو

مثل گریز دیوانه‌وار آدم از جزامی‌

باید دور شوم‌

آن قدر که به قدمهایم نرسی‌

تا غروب که چشمهایت دوست‌داشتنی می‌شد

آن زمان‌

که آشنایی ما شکل محزونی از درد می‌گرفت‌

تا تلاقی ستاره‌های بختمان‌

به دوردست‌ترین ناکجا می‌روم‌

هم پیمان اشباح شب‌

اشتیاق دم کردة یک مجنون خواهم شد

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

از کودکی‌...

 

تو از کودکی‌ام آغاز شدی‌

از صدای گریه‌هایم‌

در تاب بافته شدة پیرزن همسایه‌

و درخت کهنسال حیاط پشتی لیلا

و من ازشاخه‌های کودکی بالا می‌رفتم‌

دنبال صدای مرموزی‌

که نیمه شب از درخت همسایة لیلا به گوش می‌رسید

تو گم می‌شدی‌

موجی از گریه پیچ می‌خورد

می‌رسید هر شب به جای قاب عکس خالیت‌

و صدای قدمهایت می‌رسید

بزرگتر که می‌شدم‌

پر رنگ‌تر می‌شدی‌

و در هیبت بت مذکری به نظر می‌رسیدی‌

که الهه‌های غمگین جادویت کرده‌اند

دنبال نشانه‌های مرموز توأم‌

که با خودت پیش دست فروش می‌بردی‌

و آن قدر زخمهایش شور بودند

که عاشق می‌شدی‌

و هر روز اسفند می‌شد

دود می‌کردی‌

ترا پیدا نمی‌کنم‌

لیلا آن قدر بزرگ شده است‌

که دستمالهای گلدوزی شدة نامت را هدیه می‌دهد

با خودم می‌آیم‌

تا انتهای رد پاهایت‌

خیره در چشمهایت‌

گذشته را می‌بینم‌

ترا همیشه گم می‌کردم‌.

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

سکوت‌

 

من سکوت می‌کنم‌

می‌سوزم‌

و صبر

چرا که این سه ترا از پای درمی‌آورند

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

خداحافظ

 

خداحافظ پلهای پشت سر

خداحافظ دو راهی‌های تردید

خداحافظ چشمهای مانده در راه‌

این منم‌

ایستاده در مرکز چشم زمین‌

تو از کدام قسمت زمین می‌افتی‌!!

وقتی آمدی‌

مرا زیر بالهایت بگیر

چرا که پرواز نمی‌دانم‌

و از ارتفاع می‌افتم‌

باید شاخه‌های تیغ دار دو دلی‌ام را کنار بزنم‌

و دست شکهایم را به نور دهم‌

اما...

بین من و تو کسی هست‌

صدای گوش کردنش می‌آید

چیزی مثل خش خش برگ‌

پشت درختها شنیده می‌شود

مثل سایه‌های درهم و برهم‌

کسی حضور دارد در روشنایی صریح دل بستن من‌

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

صبر

 

صبر

کلمه‌ای که تکرار می‌شود در من‌

تا سفیدی موی‌

تا چینهای پیشانی‌

که اول بهار پاییز می‌شوم‌

گفت خواهد آمد

چند سفیر کبوتر را بدرقة راهت کنم‌

چقدر حدیث سفر

جاده از نفس افتاد

 

---------------------  اول صفحه  ---------------------

 

 

زخم التیام یافته‌

 

به گورستان قلبم می‌رسم‌

بر سر مزارت فاتحه می&zw

/ 0 نظر / 14 بازدید