زندگی در طبقه سوم بیمارستان
اتاق یازده و یک
ریشه بیمار در حال رشد
اتاقی سرد با پرستارانی گرم
آن شب بارانی
کودکانی که مرده بودند
به دور کودکم جمع شدن
و من ترسیده بودم
و قبری سفید پشت در اتاق سبز شده بود
و من مدام مگس ها را دور می کردم
و صداهای ناهنجار روزمره را، از گوشهای کودکم
و به فکر لالایی های مردم بومی ام بودم
به مادرم
به زایمان های پی در پی اش ...
زندگی در باران
پشت پنجره اتاقم جریان داشت
و نوار قلب زمان همچنان عادی
تمام نگرانی های من
آرام خوابیده بود گوشه ای
و من خودم را حل می کردم
آرام آرام در قهوه ای تلخ

/ 4 نظر / 48 بازدید
دانیال ب...ی

در دیاری که تو آنجا باشی بودن در آنجا کفی است ارزوهای دیگر اوج بی انصافی است[لبخند]

علی

فقط به خاطر مصرع آخرش بخوانید لطفا : سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند[رضایت][رضایت] امضا : فامیل دور.[قلب][گل][خونسرد]