ديده بودم

آب هاي ناراحت را

پل هاي شكسته را

 گل و لاي صورتم را

 و رفتن ترا

ديده بودم خسوف كامل دشت را

                       كه ترا مي برد

 ديده بودم دستان دراز شب را

كه ترا در شالش فرو ريخت

 و دور مي شدي در ابرهاي بهم ريخته

 ان روز مي رسد خيلي نزديك

به سردي زمين

 و يخ هاي آويزان شده از درخت

به ريزش پر هاي پرنده ها

 و خبر ناگواري به من مي رسد

 همه تسليت مي گويند جمعه را

 ترا جمعه از دست خواهم داد

 در هجوم كلاغ هاي بي بال

در هجوم برگ هاي رقصان

 كسي پابه پاي من نخواهد آمد

 كسي به اندازه بزرگي اندوهم

 پيدا نخواهد شد ترا انچنان دوست مي دارم دوست بداردت

 انگشتري ام گم مي شود

حلقه اي زرد به رنگ صورتت

 و شالي كه دور شانه هايم ريخته ام

                               كهنه مي شود

/ 23 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حبيب

خداي زمين و جودتان را از سرمای زمانه حافظ باد! الهي كه چنين باشد شعر زيبايي بود و لذت خوانش ْآن را مدتي ها با خود خواهم داشت موفق و باز موفق باشيد

گند پارسی

سلام اگه دوست داری از جریانات ریزو درشت گند پارسی با خبر بشی به ما سر بزن اینکه چرا قند پارسی شده گند پارسی ؟

سارا

مسافر

سلام لذت بردم زنده باشی وخانه آباد مسافربايک طنز به روز شد

اعتمادی

سلام وبلاگ شما شاعرانه است و ما بی احساس. ولی به هر صورت شعر قشنگی است. موفق باشيد. نمی دانم ولی فکر می کنم که صاحب وبلاگ گند پارسی را خوب می شناسی!

قربانعلی خاوری

سلام ! بااينکه اتفاقی به وبلاگ تان آمدم ولی خيلی جالب بود. لذت بردم خوشحال ميشم اگر سری به کلبه پرستوی مهاجر بزنيد. بدرود خاوری

امين

سلام شعر زيبايی سروده ايد!مملو از احساس و سوز هجران! موفق باشيد...

فروزان

سلام فاطمه خانوم منم اتفاقی ديدم وبلاگتونو به معصومه جان سلام منو برسونيد خيلی خوبه