<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

ميان آدم ها  گشتم

ترا نيافتم

از گشتن شبيه تو، ميان پياده رو ها خسته ام

مي روم

آن چنان كه از تاريكي چشم ها پاسخ سلامي نمي شنوم

كسي مرا از طوفان ها رد نمي كند

منتظر فصل درو نمي شود

در پاي درخت توت، نان و پنير نمي خورد

به رقص گندم ها  نمي رسد صداي داس

به دانه هاي تلخ  مزرعه،  بلوغ نمي رسد

به من صداي تو نمي رسد

به آب ها رسيده ام

ساحل، كشتي مرده اي بود

نگاه من پاروي شكسته

كسي نشسته در قايق

هي دور مي شد

دور مي شد

رسيده ام به اول خط دو باره

رسيده ام به سرانجام مكرر

كجا روم؟

چه گيرم از دست هاي روز و شب

چه مي دانم در سر تقدير چه فكري است؟

بگذرم يا بمانم؟

تا ركود مرا، به سخره گيري ...

نه!!!!

زنجير سزاي من نيست

نام ترا يدك كشيدن كار من نيست

 

 

/ 16 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زكيه

اين یکی هم ناب است...به من هم سر بزن دیگه رفیق! هدیه دارم

هارون راعون

سلام فاطمه جان! ديشب نظر مظفری را در رابطه به اشعارت در خط سوم خواندم. سبز باشی

اسد بودا

بد نبود. درشعر دنبال چه می توان بود؟ شاید این امر حسی باشد و هرکس خود می داند که نیروانای گمشده او کیست. اگر افلاطون می بود می گفت، نیمه گمشده، اگر نیچه باشد به دنبال انسان دیوانه و اگر هایدگر می بودی به دنبال خدای شعر. در شعر همیشه گمشده وجود دارد، گمشده که به قول مولانا یافت می نشود.

منیر سپاس

سلام بانو فاطمه سجادی! ممنون حضورتان در صفحه ام اشعار تان زيبا و به دل چنگ ميزنند فکر ميکنم در ايران تشريف داريد با پيشقراولان ادبيات فارسی همگام و همسفر يد موفقيت نصيب تان بوده و خواهد بود . با محبت هموطن شما منير سپاس

میران

سلام فاطمه جان. زيبا سروده اي. برايت آرزوی موفقيت می نمايم.

وفا

درود فاطمه عزير: اين هم زيبا بود مثل همه ی اشعارت موفق باشی. وفا

مرتضی شاهين نيا

سلام لذت بردم بعدا سر فرصت برای شما ميل ميزنم فقط من چطور کتاب های شما را مطالعه کنم

علی

خراسان نو با مطلبی تحت عنوان «تصلب و تحجر مدرن در دکان خرده فروشان آزادی »از نظریات ارزشمند شما استقبال می کند

حسرت

گفته هایت دنيای ديگريست اما می توانم درک وحسش کنم. يک ذهن وزندگی بيگانه ی ديگر.